بنام و یاد خداوند بزرگ
بیدل در رهگذار اندیشه مولانای بلخی
فشرده مقاله:
مولانا جلالالدّین رومی با آن نفوذ اندیشه
و تفکر، که در مسیر زندگانی خود دست یافت، به تعبیر خود توانست، «آتشی در بیشه اندیشهها»
هزاران برفروزد و راهی را از افکار انسانگرايي، تمایل به جستجوی انسان آرمانی و
بازجست آنچی نایافتنی است، روشن و پیدا سازد. همین تفکر ابدیپرتو و صاحبرج بود، که
در اکناف و کنارههای ادبیات فارسی مولانا پیروان بیشماری پیدا کرد و این طریقت
مقدّم فکری او را نفران بیشماری دنبالهگیری کردند. اگر اندیشههای مربوط به
وحدت انسانی و اتّحاد مذاهب و ادیان و روی همرفته از این ایجاد اوّلین پندارهایی
در مکالمه فرهنگها مولانا را در پهنای جهان دیروز و امروز شهرت بخشیده و به نوشته
تذکرهها و سرچشمههای دیگر این عقاید پیشرفته موجب آن گردیدند، که روز ماتم
مولانا مجموع نمایندگان دین و مذاهب در پای تابوت وی به هم آمدند، از سوی دیگر باز
هم دوام راه مولانا را در شعر فارسی منوّر ساختند. به دیگر تعبیر، در راه شاعران
بیشماری از این تفکر و اندیشه عالی آرمانی استقبال کردند و خود را مرید مکتب عشق
و وحدانیت مولانا شناختند. حتّی در امور سیاسی سرزمین هند به ظهوری رسیدن تعلیماتی
را با نام مکتب صلح کلّ و بد-این طریق به راه گذاشتن شیوه عشق و علاقه و دوستی
میان دین و مذاهب مختلف در این سرزمین را میتوان با افکار و اندیشههای پیشقدم
مولانا در این راستا پیوند زد، که بعداً به این موضوع رجوع خواهد شد. از نظر دیگر،
به نوشته انّه میر شیمیل این تأثیر و فیض افکار مولانا به حدّیست، که حتّی
برهمنان هند و ناوابسته به ندانستن زبان فارسی مثنوی میخواندند و با زبان دل خود
آن را فهم میکردند.
وابسته به این، در مقاله تدقیق و بررسی
تأثیر افکار و اندیشه مولانای رم به شعر و جهانشناسی بیدل دهلویی و پیوندهای
معنوی این دو سخنور صاحبنام اختصاص یافته است.
واژگان کلیدی. بیدل دهلویی، مولانای رم، عرفان،
وحدت وجود، کثرت، سبک هندی، شمس تبریزی، شاه کابلی.
میرزا
عبدالقادر بیدل، این سخنور نامی ادبیات فارسی، که در عصر خود به ایجاد انقلاب فکری
و هنری، سبکی و فورمی در شعر فارسی دست یافت، نیز از این فیضان روحی اندیشه و
افکار مولانا بیتأثیر نمانده. تأمّل در اندیشههای میرزا بیدل ثابت این امر است،
که این شاعر نامآور با ارادتی تمام به دنیای باطنی مولانا میگیرد و برداشت از
این پروازگاه اندیشههای سلیم و پربار دارد. از نظر دیگر، پیوند عجیبی میان این
دو سخنور برجسته قلمرو ادبیات فارس ما به مشاهده میرسد، که انجام تحقیقی در این
راستا میتواند نکتههای جالبی را مشخّص نماید.
به
دنبال مولانا بیدل هم شاعری است، که روشهای معرفت وحدانیت مذهبی و زبانی و رسیدن
به سرحد به اصطلاح ابولهوسین زرّینکوب «نه شرقی، نه غربی، انسانی» را استقبال میکند، که از بسیار جهت این
جستارها و افکار با هم قرابت دارند. ارادت بیدل به مولانا و استقبال نظر و اندیشههای
وی را قبل از همه تذکرهنگاران و برخی از محقّقان تأکید نمودهاند. هنوز به روزگار
خود میرزا عبدالقادر بیدل بود، که شاگرد وی تذکرهنویس معروف شیبه قاره هند
بیندرابن داس خوشگو نوشته بود: «بسا مقدّماتی، که مولوی رم در «مثنوی» و شیخ ابن
عربی در «فوسوس ال-حکم» بیان کرده، آن همه را به شرح و بست تمام با تشبیهات تازه و
آب و رنگ بیاندازه در کلام خود بسته». (1. 133)
بیدلشناس
معروف افغانی صلاحالدّین سلجوقی هم اشاراتی زیادی در مورد ارادت تمام بیدل به
مولانا و ادامه راه او در قلمرو عرفان و شعر فرموده. جایی این اعتقاد را به حدّی
بالا میبردارد، که ابولمعانی را فرزند رشید معنوی مولانا میشمارد: «اگر چه بیدل
در آن عصری، که به عصر اورنگزیبی معروف است و آن محیط طبیعی و اجتماعی، که او را
احاطه کرده بود، (زندگی میکرد)، خیلیها قابل قدر است، که توانست شاگرد خلف و
فرزند رشید معنوی مولانا شد. (2. 104)
طوری
قبل ذکر شد، مولانا در مثنوی به کرّات از اتّحاد قومی و دینی سخن به زبان میکُشاید
و سند قاطع بر این امر وجود حکایت «مونازیت چهار کس جهت انگور، که هر یکی به نام
دیگر فهم کرده بود آن را» است، که در آن آمده:
چار
کس را داد مردی یک درم،
آن
یکی گفت: «این به انگوری دیهم».
آنیکی
دیگر عرب بود گفت: «لا ،
چن
عنب خواهم نه انگور، ای دغا!»
آن
یکی ترکی بود و گفت: «این بنم ،
من
نمیخواهم عنب، خواهم ازم ».
آن
یکی رومی بگفت: «این قیل را ،
ترک
کن ، خواهیم استافیل را »
در
تنازع آن نفر جنگی،
که/
ز سرّ نامها غافل بودند.
مشت
بر هم میزدند از ابلهی،
پُر
بودند از جهل و از دانش تهی.
صاحب
سیرّی، عزیزی صد زبان،
گر
بودی آن جا بدادی صلحشان.
پس
بگفتی او که من ز-این یک درم،
آرزوی
جملتان را میدهم.
چون
که بسپارید دل را بیدغل،
این
درمتان میکند چندین عمل.
یک
درمتان میشود چار الموراد،
چار
دشمن میشوند یک ز-اتیهاد.
گفت:
«هر یکتان دهد جنگ و فراق،
گفت
من آرد شما را اتّفاق».
پس،
شما خاموش باشید، انسیت و،
تا
زبانتان من شوم در گفتگو.
گر
سخنتان مینماید یک نمط،
در
اثر مایه نزاع است و سخت.
گرمی
عاریتی ندهد اثر،
گرمی
خاصیتی دارد هنر.
سرکه
را گرم کردی زاتشان،
چون
خری سردی فیزاید بیگمان.
زانکه
آن گرمی او دهلیزی است،
طبع
اصلش سردی است و تیزی است.
و-ار
بود یخبسته دوشاب، ای پسر،
چون
خری گرمی فیزاید در جگر.
پس
ریای شیخ به ز-اخلاص ماست،
کز
بصیرت باشد آن و-این از اماست.
از
حدیث شیخ جمعیت رسد،
تفرقه
آرد دم اهل جسد.
چون
سلیمان کز سوی غربت شتافت،
ک-او
زبان جمله مرغان را شناخت.
در
زمان عدلش آهو با پلنگ،
انس
بگرفت و برون آمد ز جنگ.
شد
کبوتر ایمن از چنگال باز،
گوسفند
از گرگ ن-آورد اعتراض.
او
میانجی شد میان دشمنان،
اتّحادی
شد میان پرزنان.
تو
چو موری بهر دانه میدویی،
چون
سلیمان جو، چه میباشی غوی.
دانجو
را دانهاش دامی شود،
و-آن
سلیمانجوی را هر دو بود.
مرغ
جانها را در این آخرزمان،
نیستشان
از همدیگر یک دم امان.
هم
سلیمان است در دور ما،
ک-او
دهد صلح و نماند جور ما.
قلم
«این مینومّتین» را یاد گیر،
تا
به «الاّ واخلا فیها نظیر».
گفت:
«خود خالی نبودست امّتی،
از
خلیفه حق و صاحبهمّتی».
مرغ
جانها را چنان یکدل کند،
کز
سافشان بیغش و بیغل کند.
مشفقان
گردند همچون والده،
مسلمان
را گفت نفس واحده.
نفس
واحد از رسول حق شدند،
و-ارنه
هر یک دشمن مطلق بودند.
(3.
209-210)
آرمان
مولانا با آمدن مرد روحانی و تفسیر یگانگی اندیشه و طریقت آنها آشکار میگردد و
حاصل تفکر پیر رم روشن میشود. بیشک، چنین نظر داشتن مولانا منبعد در ادبیات به
ایجاد یک رویه تلقین این راه باعث شد و بعد از مولانا حافظ بود، که گفت:
جنگ
هفتاد و ملّت همه را عذر بینیه،
چون
ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
ظهور
مکتب صلح کلّ در سرزمین هند و تبلیغ وحدت مذهبها. که بیدل از مبلّغان این طریقت
محسوب میشود، بیشک پیوند به این تعلیمات مولانا دارد. همین است، که بیدل در
ادامه این حکایت مولانا و افکار وحدانیت مذهبی ابیاتی روشن سروده و فیض تأثیر
رومی در آنها احساس میشود:
از
معنی دعای بت و برهمن مپورس،
این
رام-رام نیست، همان الّه-الّه است.
مولانا
موارد دیگر هم ابیاتی مفسّر این تفکر فلسفی دارد و جایی میفرماید:
جمله
یک ذاتاند، امّا موتسیف،
جمله
یک معنا، عبارت مختلف.
یا
جایی تفرقه میان انسانها را ظاهری و صوری و تنها موجود در نام میشمارد:
اختلاف خلق از نام افتاد،
چون به معنی رفت، آرام افتاد.
بیدل
هم از پی همین اندیشه مولانا میرود و اختلاف صوری انسانها را بسته به لباس میداند،
وگرنه خون در شریان همه موجودان یک رنگ دارد و بیدل این جان طاووس و زاغ را محل
قیاس قرار میدهد.
اختلاف و وصفها بیدل لباسی بیش نیست،
و-ارنه یکرنگ است خون در پیکر طاووس و
زاغ.
طاووس
در یک وقت میتواند سمبول مجموع رنگها باشد، که از یکرنگی یا بیرنگی منشأ میگیرد.
عالم بیرنگی و رنگ در شعر بیدل تداعی اصل و صورت و هم وحدت و کثرت باشند.
بیدل
در چند مورد دیگر با بهرگیری از فلسفه وحدت وجودی ابن عربی اشارتی دارد، که قرابت
منطق با نظر قبلی مولانا پیدا کردهاند:
بیدل
آن شعله کز او بزم چراغان گرم است،
یک
حقیقت به هزار آیینه تابان شده است.
***
وحدت
از خودداری ما توهتتآلود دویست،
عکس
در آب است، اگر ایستادهایم بیرون آب.
***
با
همه کثرتشوماری غیر وحدت باطل است
یک-یک
آمد بر زبان از سدهزار اعداد ما.
چنان
که قبلاً هم تذکّر یافت، وقتی شاگرد بیدل بیندرابن داس خوشگو از تکمیل اندیشههای
عرفانی پیشینیان از جانب ابولمعانی یاد میکند، اسامی مولانا و ابن عربی را در
کنار هم میگذارد. این امر اشارت بد-آن هم دارد، که بیدل در کنار استقبال غایی
وحدانیت مذهبی و قومی مولانا تعلیمات وحدتیووجودی را با تکیه به اندیشههای این
عارف نامور شرح و تفسیر نموده است. مخصوصاً، تفسیرهای شاعرانه مولانا به افکار و اندیشه
بیدل بیتأثیر نمانده است: همین جستارها، همین دویدنها در بیشهزار حقیقت اندیشهها
مولانا را تا سرحد سازمان دوکانی برده، که آن مبتنی بر مثنوی معنویست و مسمّا بر
دوکان وحدت:
مثنوی
ما دوکان وحدت است،
fیر
واحد هر چه بینی، آن بت است.
هر
دوکانیراست بازار دیگر،
مثنو
دوکان فقر است، ای پسر.
همت
عرفانی بیدل هم غیر وحدت برنمیتابد و وحدتاشیانی و وحدتاهنگی را رسالت زندگی معنوی
خود میشمارد:
غیر
وحدت برنتابد همت عرفان ما،
دامن
خویش است چون صحرا گل دامان ما.
از
مهمترین مسائل عرفانی پیوند و افکار وحدت وجودی اتّحاد انسان با خداست. اهل تصوّف
با تکیه به آیات قرآنی و احادیث نبوی به دنبال جستجوی اصل خود اندرون شهر وجود
خویش فرو میرفتند و این هفت وادی و مراهی را در مظهر هستی معنوی خود ایجاد مینمودند.
هنوز این فرضیه در صورت بدیعی در سفر هفتگانه سی مرغ به کوی سیمرغ افاده روشن پیدا
نمود. همین فلسفه خودجوی و خودشناسی و در آیینه وجود خود رسیدن به معرفت کردوگار
در جهانشناسی مولانا با شیوه و تابشهای مخصوص وی به جلوه آمد. مولانا در ادامه
بزرگان پیشین تلقین کرد، که اگر طلبگار خدا هستید، پس باید سیر درون خود کنید، تا
آن جا مراد را دریابید:
آنان
که طلبگار خداید، خداید،
بیرون
ز شما نیست، شومایید، شومایید.
بیدل
هم این نظریه را استقبال میکند و به کثرت در این معنی در غزلیاتن سخن به زبان میآورد.
ابولمعانی معتقد است، که انسان وقتی کاملاً از مجموع خواستها و نیازهای زمینی بری
میشود، به خدا میرسد و عین حق خواهد گردید:
آن
طرف احتیاج انجمن کبریاست،
چون
ز طلب بگذرد، بنده خدا میشود.
گاهاست،
که استشهادی از قرآن را در پیوند به این معنی، که یکی از اسناد اصلی صوفیّه در
تقویت این نظر محسوب میشود، با اشارتی مختصر میآورد و در ادامه راه پیشینیان،
از جمله مولانا تأکید میکند:
نوای
«نهن و عقرب» از فسون زخمه میجوشد،
ولی
با ساز او این نغمه بیمیزراب نزدیک است.
برابر
به این مباحث، مولانا و بیدل هر دو هم چون شعرای دیگر عارف از رهگذار بحث عقل و
عشق در ادبیات عرفانی بیرون نماندهاند. هم در مثنوی و هم در دیوان کبیر مولانا از
پی عجز عقل در شناخت آفریدگار میرود و جایگاه عشق را در این راه مخصوص میشمارد.
این است، که عشق همیشه نزد اهل عرفان امتیاز پیدا میکند و عقل با این اجزش مورد
نکوهش قرار میگیرد:
پس
چه باشد عشق؟ دریای عدم،
درشکسته
عقل را آن جا قدم.
بیدل
هم بارها از این معمّا یاد میکند و عجز عقل را پیشاروی شناخت آفریدگار مشابه به
کار اهتمام خامه تصویر در کشیدن ناله میداند:
عقل
رنگآمیز کی گردد حریف درد عشق،
خامه
تصویر نتواند کشیدن ناله را.
فلسفه
عدم و هستی و اتّحاد و عینیّت آنها از موضوعات محور متفکّران فارس و تاجیک است، در
تعلیمات و تألیفات ایشان با رنگ و تابش مختلف تفسیر یافته. مولانا ضمن تشریح فلسفی
عدم و هستی معتقد میشود، که انسان و سایر موجودات همان عدمیست به صورت هستی
درآمده. البتّه، این نظریه منشأ از آن افکار میگیرد، که کلّیه موجودات عالم عدم
به وجود آمده است.
مولانا:
ما
عدمهاییم هستیهانما،
حق
وجود مطلق و هستی ما.
تفسیر
فلسفی عدم در جهانشناسی بیدل نیز جایگاهی مخصوص دارد و به تعبیر دکتر عبدالغنی
عدم از واژههای نامپرورد شعر بیدل محسوب مییابد. همین مضمون فلسفی، که در جهانشناسی
مولانا شرح و بست خود را پیدا کرده، در کانسیپسییون فلسفی بیدل هم ادامت پیدا
کرده. ابولمعانی میفرماید:
هستی
ما نیست، بیدل، غیر اظهار عدم،
تا
خموشی پرده از رخ برفکند، آواز بود.
در
کنار این، که بیدل در ادامه راه مولانا عدم را اصل هستی میشمارد در شناخت فلسفی
این مفهوم فراتر میرود و همان معنی منظور را با دید و نظر خویش چنین توضیح میدهد:
عدم
گفتن کفایت میکند تا آدم و حوّا،
دیگر
ای هرزهدرس وهم تومار نسب مکشا.
مسلّم
است، که بیدل در کانسیپسییون عرفانی خود اجز را مقامی مخصوص میدهد و از ارکان ویژه
تعلیمات تصوّفی او را همین عجز ایجاد کرده است، که توسط آن به سوی کمالات معنوی
عروج میکند. همین توجّه و شناخت مخصوص بیدل از عجز است، که در نخستین بیت دیوان
شاعر حقیقت و حیثیّت عرفانی عجز تفسیر میشود به گونه ذیل:
به
اوج کبریا کز پهلویی عجز است راه آن جا،
سر
مویی گر این جا خم شوی، بشکن کلاه آن جا.
جایی
دیگر بیدل تشریح میدهد، که این عجز مقامی آنچنان بلند است، که هر کس نمیتواند به
آن برسد، جز با شکستن سعی بال و پر:
بلند
است آن قدرها آشیان عجز ما بیدل،
که
بی سعی شکست بال و پر نتوان رسید آن جا.
بازنگری
به جهان فکری مولانا امری را مسلّم میسازد، که این نظر و دیدگاه خاص عرفانی بیدل
از عجز هم به گونهای منشأ در تفکر عرفانی پیر رم دارد. زیرا مولانا هم افتادگی و
مقامی عین مقام اجز را در شعر خود دارد، که خود نمایندهای از مریدان همین مکتب
است. مولانا تمثیلی جالب به افتادگی میزند، که آن افتادگی دانه بوده، موجب رستن و
درخت شدن میگردد:
چون
دانه شد افکنده، بررست و درختی شد،
این
رمز چو دریابی، افکنده شوی با ما.
بیدل
گاها در معرفت عمق این مطلب فراتر میرود و موعتقید میشود، که در پست نیز
بلندییست هست، آن را باید شناخت. فرود آمدن آن و عروج آهنگ جار شدن آن دلیل معراج
در پستیهاست:
به
پستی نیز معراجیست گر آزادهای بیدل،
زبان
آب شو، ساز ترقّی دان تنزّل را.
با
تعیین منشأی در افکار مولانا داشتن نظریه اجزاشیانی بیدل نکته دیگری از این بررسیها
روشن میشود. وقتی بیدل سخن از مقام عجز و پستی مورد نظر خود میکند، همیشه آن را
بالاتر از همه مقامات عرفانی میگذارد، که رسیدن به آن امری صعب و هدفی جانسوز
است. این مطلب با تعابیر «بلند بودن آشیان عجز»، «در پستی نیز معراجی بودن» افاده
شده، که ساختن تراکیبی را با چنین شیوه در ادبیاتشناسی نخستین بار استاد شفیی
کدکنی تحقیق نمود و آن پرداکس یا تصویرهای غیرمنتظره عنوانگذاری شد. جالب آن
است، که کدکنی این نوع ترکیبسازی را از آن جمله در تدقیق سبک بیدل هم مشخّص نمود و
نظرش را این گونه ابراز داشت: «اصطلاحی (منظور تصویرهای پراداکسی-ن.ن، )ست، که من
ساختهام نه در ادبیات قدیم خودمان وجود داشته است (یعنی کتب بلاغی) و نه در
ادبیات فرنگی (تا آن جا که من جستجو کردهام). منظور از تصویرهای پرداکسی تصویری
است، که دو روی ترکیب آن به لحاظ مفهوم یکدیگر را نقض میکنند مثل «سلطنت
فقر»(4.54).
البتّه،
این نوع ترکیبها در ادبیات عرفانی به علّت مرموز و مفاهیمی مفید برای افاده اندیشههای
رمزی و فلسفی بودن نفوذ بیشتری دریافتهاند و بیشک مولانا در سرگه آن شاعرانیست،
که در کاربندی تساویر به اصطلاح پراداکسی دست تمام دارد. در «مثنوی» جایی میخوانیم:
هر
کسی رویی به سوی بردهاند،
و-این
عزیزان رو به بیسو بردهاند.
هر
کبوتر میپرد ز جانبی،
و-این
کبوتر جانب بیجانیبی.
این
جا ترکیباتی رو به بیسو بردن و جانب بیجانیب رفتن از جمله ترکیبات پرداکسی مولانا
هستند و در دیوان شمس هم چنین تساویر به کرّات کاربندی شده. مثلاً:
مرا
گوید:
مرو
هر سو، تو استادی، بیا این سو،
که
من این سویی بیسو را نمیدانم، نمیدانم.
با
اظهار این مطلب حدس میتوان زد، که بیدل در رهگذار گراییش فزون در ساختمان
ترکیبهای شاعرانه پراداکسی هم همانا مرید و به قول سلجوقی فرزند رشید معنوی مولانا
است. این نوع هم تساویر هم چنان که خوشگو در مورد اندیشههای مولانا و ابن عربی
فرموده، در اشعار بیدل با تازهترین تشابیه و شیوه نگارش تکمیل و بسامد بیشتر
دریافتهاند. اگر مولانا این جاده را نسبت به دیگر شعرای عارف فراتر برد، میرزا
بیدل آن را در مقامی معیّن بالا برداشت و به یکی از ویژگیهای سبکی اشعار خود بدل
نمود. در اشعار بیدل هم نمونههای زیادی از این ویژگی سبکی به جلوه آمده است:
بلند
است آنقدرها آشیان عجز ما بیدل،
که
بی سعی شکست بال و پر نتوان رسید آن جا.
چون
سخن از سبک و روش رفت، این جا میتوان از چند هماهنگی و پیوند میان شیوههای بیان
این دو شاعر سخن به زبان آورد. چند مورد به ربط موضوعی این دو سخنور نامور در
غزلیات، خاصه شرح و توضیح مطالب عرفانی، تعلیمات وحدتیووجود اشارت رفت، که از
پیوندهای معنوی این شاعران غزلسرا پیام میرساند. فزون بر این بیدل نه تنها مرید
معنوی مولاناست در بازگوی معنیهای عرفانی و فلسفی در غزل، بلکه از مهمترین شیوههای
بیان و اصول نگارش پیر روم را استقبال کرده. در تاریخ ادبیات فارسی حدّ معمولی غزل
7-12 بیت تا 14 بیت و اغلب شعرا از این سرحد عبور نکردهاند. تنها مولانا بود، که اوّلین
شده غزلهایی در حدّ گذشتن از این سرحدات مقرّرکرده شعر فارسی ایجاد کرد و این روش
او را بیدل بعد از گذشتن چهار قرن ادامه داد.
از
مسائل عمده دیگر، که میان بیدل و مولانا پیوند ایجاد میکند، صاحب شخصیت آرمانی و
خداوندگار اندیشه و آرام بودن هر دو محسوب میشود. مولانا با پرتو آتش اندیشهسوز
شمس در نهاد خود ترک قیل و قال گرفت و از وارد دبستان وجد و حال گردید. نوبوغ
دیوان شمس تبریزی بیشک حاصل همین عشق و ارادت به شمار میآید. این اخلاص و صداقت
مولانا به شمس تا جایست، که سر به سجده او میگذارد و وجود مبارک آن بزرگوار را
مظهر تجلّی خداوند میشناسد. مولاناست، که از حاصل سوزش درونی خود را از پرتو لمعههای
این آتش محبّت در ندایی از وسعتآباد جان و سوختگاه بیشه اندیشههایش بیرون میآورد:
پیر
من و مرید من، درد من و دوای من،
فاش
بگفتم این سخن، شمس من و خدای من.
بیدل
هم همینگونه در مسیر زندگی با برخورد شخصیتی عرفانی و مردی حقشناس به سر میبرد و
دامن ارادت او را میدارد. هرچند ابولمعانی در «چهار عنصر» از هستی شخصیتهای معنوی
چون شاه کمال، شاه قاسم هولّاهی، شاه یکه آزاد یاد میکند، که از هر یکی اینها
حروف معرفت و سبق عرفان آموخته است، امّا جایگاه و مقام شاه کابلی دیگر است. شاه
کابل بیشک برای بیدل شمس برای مولاناست. هرچند جایی صریحاً به نام وی در غزلیات
خود اشارت نکرده، امّا اشارات کثیری به این مرد روحانی در دیوان شاعر جای دارد.
استاد خلیلالله خلیلی هم بر این نظر است، که بیدل با این درویش شوریده شیدای
وارسته داستانها دارد، که بسیار شبیه به داستان حضرت مولانا جلالالدّین بلخی و
شمس تبریزی (5.42)
در
قصّههای مربوط به برخورد بیدل با این شوریده عارف هم شباهتی با نامه روزگار
مولانا و شمس به چشم میخورد. به اتّفاق تذکرهنگاران پس از برخورد اوّل بیدل با
شاه کابلی این دیدار در نهاد او چنان اثری گذاشت، که قریب بود به سرحد جنون برسد و
از مجموع علایق دنیویی وارسته گردد، آنچنانک مولانا پس از برخورد با شمس پا بر سر
مجموع آرمانهای دنیویی زد و دست به دامان آن شورافکنده جهان آرزوهای خویش داد.
ادامه این داستان هم مشابه به قصّه مولانا و شمس است. شاه کابلی پس از ملاقات
اوّل زود غیب میزند و بیدل در فرقت آن یار عزیز صحرای جنون را میپیماید. چنان که
گفته آمد، حاصل این فراق اوّل غزلیاتی افزون گردید و امّا بیدل جایی از این عارف
شوریده نام نبرد. خود میرزا بیدل در فرقت یار عزیز در «چهار عنصر» میگوید: «ناچار
خیال وحشتمال طرح بساط جنون انداخت و هوش بیخودیاغوش خانه از اسباب شوعور پرداخت:
رفتم
از خود عشق سرکش ماند و بس،
سوختم
چندان، که آتش ماند و بس.
از
تماشاخانه نیرنگ هوش،
طاق
نسیانی منقّش ماند و بس»
استاد
خلیلی میان این حالت و این پارچه شعری بیدل با بیت زیرین مولانا قرابتی معیّن میکند:
«مولانا گوید:
حاصل
عمرم سه سخن بیش نیست،
خام
بودم پخته شدم سوختم (6.42)
برخورد
نخستین بیدل با شاه کابلی در شهر دهلی به وقوع میپیوندد و حاصل این ملاقات میگردد،
که به تعبیر استاد خلیلی دهلی برای بیدل حکم تبریز را برای مولانا میگیرد. این
مطلب را خود بیدل باز هم در «چهار عنصر» بد-این گونه توضیح میدهد: «خاک سواد
دیهلی را به غربال دیدهها بیختم، از آن گوهر گمکرده به گرد سراغی نیامیختم».
مولانا هم در «مثنوی معنوی» ارج تبریز را در آیینه پندارهایش پس از شناخت شمسالدّین
تبریزی به این مقام میبردارد:
ساربانا
بار بکشا اشتران،
شهر
تبریز است و کوی دلستان.
فرّ
فردوس است این پالیز را،
شعشع
عرش است این تبریز را.
هر
زمان فوج روحاًگیز جان،
از
فراز عرش بر تبریزیان.
نخستین
برخورد بیدل با شاه کابلی در ایّامی به وقوع پیوست، که او همگی بیست و دو سال داشت
و از همین آوان بود، که شور و شفق شعر و عشق در خانه دلش لانه کرد. به تعبیر دیگر،
از همین آوان بود، که به قول مولانا در بیشه اندیشههای بیدل آتشی جدید افروخته
شد و راه و روش و شیوه زندگییش لباس تجدد پوشید. بیدل این اثر و برداشت و
تغییرخوردگی روحی خود را در «چهار عنصر» به گونه ذیل توضیح داده: «الهاسیل به فضل
همت یکتایی اگر لبی با حرف آشنا داشتم مخاطب دیگری نبود و اگر به خاموشی التجا میبردم
غیری در تأمّل نمیکوشد. نشئه نرسانیدم تا عشق به دماغم نرسید و دردی سر نکشیدم
تا شوقی خمارم نکشید. خوابم آرمیدنی بود در کنار حضور مطلق و بیداری بالیدنی بود
در آغوش مشاهده حق» (7.26).
این
فرصتهای عمرش را بیدل در شعر هم پیوسته تفسیر میکرد و گویا آن وقت همیشه صدا بلند
میکرد:
از
هر چه سرایمت فزونی،
خود
گویی، چه گویمت، که چونی؟
هرچند
آغاز پیوستگی بیدل به سخن از آوانی هفتسالگی شروع شد و اوّلین رباعیی را در همین
ایّام سرود، امّا مرحله تجدد فکری و مناسبت او به شعر، فزون شور و شوق سورایش در
نهاد شاعر از همین لحظه برخورد با شاه کابلی نفوذ دریافت، که فرصت نخستین ملاقات
مولانا را با شمس تبریزی به خاطر میآورد.
بیدل
سه مراتبه با شاه کابلی ملاقات میکند و حاصل این ملاقات داستانهای جالبی را در
زندگی روحانی ابولمعانی ایجاد میسازد. اگر دیوان شمس تبریزی کاملاً حاصل محبّت
مولانا به شمس است، پس در دیوان بیدل هم محبّتنامههای بیشمار وی نسبت به شاه
کابلی جای دارند، که از نفوذ فکری و معنوی وی در دیوان شاعر پیام میرسانند. در
آخرین فرصت دیدار، که پس از آن شاه کابلی به غیبت ابدی از زندگی بیدل رفت، چندین
غزلهایی سروده، که یکی از آنها این است:
دلدار
رفت و دیده به حیرت دچار ماند،
با
ما نشان برگ گلی زان بهار ماند.
خمیازسنج
توهمت عیش رمیدهایم،
می
آن قدر نبود، که رنج خمار ماند.
از
برگ گل در این چمن وحشتابیار
خواهد
پری ز طایر رنگ بهار ماند.
آگاهیام
سراغ تسلّی نمیدهد،
از
جوهر آب آیینهام موجدار ماند.
غفلت
به ناز بالش گل داد تکیم،
پای
به خواب رفته من در نگار ماند.
آن
جا، که من ز دست نفس عجز میکشم،
دست
هزار سنگ به زیر شرار ماند.
باید
به فرصت طربم خون گریستن،
تمثال
رفت و آیینه توهمتشیکار ماند.
یعقوبوار
چشم سفیدی شکوفه کرد،
با
من همین گل از چمن انتظار ماند.
بیدل
از آن بهار، که طوفان جلوه داشت،
رنگم
شکست و آیینهای در کنار ماند.
همین
طور، بیدل در ادامه راه مولانا در تجدد فکری و هنری و اسلوبی شعر فارسی قدم
برداشت و همچون فرزند رشید معنوی مولای رم بهترین سنّت و پدیدههای افکار و اطوار
او را تداوم بخشید. اگر جایگاه اندیشههای عرفانی مولانا در عرصهگاه افکار بیدل
نقش منیر پیدا کردهاند، موارد دیگر ابولمعانی شیوههای غزلسرایی و کاربرد
شیگردهای خاص شعری را هم از پیر معنوی خود در قلمرو شعر عرفانی استقبال میکند، تا
به مرزهای روشنی و نور برسد. هماهنگی و شباهت داستانهایی از زندگینامه این دو مرد
عارف و شوریدگان بیابان عشق هم عناصر و پدیدهایی همسان را در شعر و اندیشه آنها
را ایجاد کردهاند، که این امر هم از پیوند محکم فکریو معنوی ایشان مژده میرساند.
پینوشت:
1. بینرابن داس خوشگو. سفینه خوشگو. ج.3. کابل:
1359 ه.
2. صلاحالدّین سلجوقی. نقد بیدل. تهران، نشر
عرفان، 1380.
3. جلالالدّین محمّد بلخی. مثنوی معنوی.
تهران، نشر زمان. 2001.
4. شفیی کدکنی. شاعر آیینهها. تهران: آگاه.
1361 ه.
5. خلیلالله خلیلی. فیض قدس. تهران، نشر
عرفان، 1386
6. همان جا.
7